تبليغاتX

به وبلاگ دبيرستان و پيش دانشگاهي نمونه دولتي سعادت خوش آمديد

تحصيل تهذيب ورزش

::دبيرستان سعادت:: دبیرستان سعادت

 

دانش آموز عزیز

ضمن آرزوی موفقیت برای شما در طول مراحل تحصیل وزندگی ،بر نامه امتحانات خرداد ماه87

 به شرح زیر می باشد . خواهشمند است به تذکرات زیر توجه فرمایید .

1-از آوردن گوشی همراه جدا"(حتی اگر خاموش باشد )خودداری فرمایید .

2-از آوردن هر گونه جزوه و کتاب و......در سر جلسه امتحان خودداری فرمایید .

3-نیم ساعت قبل از شروع امتحان در آموزشگاه حضور داشته باشید .

 اسداله عباسی            

مدیر دبیرستان نمونه دولتی سعادت

 

ساعت برگزاری امتحان 

کلاس دوم

کلاس اول

         تاریخ

روز

8 صبح

هندسه

زبان انگلیسی  

28/2/87

شنبه

8 صبح

دینی

دینی

30/2/87

 دوشنبه

8 صبح

زبان فارسی (هماهنگ)

زبان فارسی (هماهنگ)

2/3/87

پنج شنبه

8 صبح

شیمی

شیمی

5/3/87

یک شنبه

8 صبح

فیزیک (هماهنگ)

ریاضی (هماهنگ)

8/3/87

چهار شنبه

8 صبح

عربی

عربی

11/3/87

شنبه

8 صبح

جغرافیا

مطالعات اجتماعی

13/3/87

دوشنبه

8 صبح

آمار زیست

زیست

16/3/87

پنج شنبه

8 صبح

ریاضی

فیزیک

20/3/87

دوشنبه

8 صبح

آمادگی دفاعی

/////////////

22/3/87

چهار شنبه

8 صبح

ادبیات فارسی

ادبیات فارسی

23/3/87

پنج شنبه

8 صبح

زبان انگلیسی

///////////////

25/3/87

شنبه

+ تهيه شده  چهارشنبه یکم خرداد 1387 10:7  توسط   | 

آب زنيد راه را، هين که نگار می رسد
مژده دهيد باغ را، بوی بهار می رسد

راه دهيد يار را، آن مه ده چهار را
کز رخ نور بخش او، نور نثار می رسد

چاک شده ست آسمان،غلغله ای ست در جهان
عنبر و مشک می دمد، سنجق يار می رسد

رونق باغ می رسد، چشم و چراغ می رسد
غم به کناره می رود، مه به کنار می رسد

تير روانه می رود، سوی نشانه می رود
ما چه نشسته ايم پس، شه ز شکار می رسد

باغ سلام می کند، سرو قيام می کند
سبزه پياده می رود، غنچه سوار می رسد

   

تشریف فرمایی مقام عظمای ولایت حضرت  آیت الله خامنه  ای رهبر گرانقدرمان را به استان ادب و عرفان ،فارس پهناور و شهر سبز کازرون گرامی میداریم .

+ تهيه شده  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 22:19  توسط   | 

+ تهيه شده  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 22:18  توسط   | 

+ تهيه شده  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 18:45  توسط   | 

+ تهيه شده  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 18:41  توسط   | 

+ تهيه شده  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 18:25  توسط   | 


حکايت
يکي را از وزرا پسري کودن بود ، پيش يکي از دانشمندان فرستاد که مرين را تربيتي مي کن ، مگر که عاقل شود . روزگاري تعليم کردش و موثر نبود . پيش پدرش کس فرستاد که اين عاقل نمي باشد و مرا ديوانه کرد.
چون بود اصل گوهري قابل

تربيت را در او اثر باشد

هيچ صيقل نکو نداند کرد

آهني را که بدگهر باشد

سگ به درياي هفتگانه بشوي

که چو تر شد پليدتر باشد

خر عيسي گرش به مکه برند

چو بيايد هنوز خر باشد

* * * *
حکايت
حکيمي پسران را پند همي داد که جانان پدر هنر آموزيد که ملک و دولت دنيا اعتماد را نشايد و سيم و زر در سفر بر محل خطرست ، يا دزد بيکار ببرد يا خواجه به تفريق بخورد . اما هنر چشمه زاينده است و دولت پاينده . وگر هنرمند از دولت بيفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است ، هر جا که رود قدر بيند و درصدر نشيند و بي هنر لقمه چيند و سختي بيند.
سخت است پس از جاه تحکم بردن

خو کرده به ناز، جور مردم بردن

وقتي افتاد فتنه اي در شام

هر کس از گوشه اي فرا رفتند 395

روستا زادگان دانشمند

به وزيري پادشاه رفتند

پسران وزير ناقص عقل

به گدايي به روستا رفتند
* * * *
حکايت
يکي از فضلا تعليم ملک زاده اي همي داد و ضرب بي محابا زدي و زجر قياس کردي . باري پسر از بي طاقتي شکايت پيش پدر برد و جامه از تن دردمند بر داشت . پدر را دل بهم آمد ، استاد را گفت که پسران آحاد رعيت را چندين جفا و توبيخ روا نمي داري که فرزند مرا ، سبب چيست ؟ گفت : سبب آنکه سخن انديشيده بايد گفت و حرکت پسنديده کردن همه خلق را علي العموم و پادشاهان را علي الخصوص ، بموجب آنکه بر دست و زبان ايشان هر چه رفته شود هر آينه به افواه بگويند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباري نباشد .
اگر صد ناپسند آمد ز دوريش

رفيقانش يکي از صد ندانند

اگر يک بذله گويد پادشاهي

از اقليمي به اقليمي رسانند

پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذيب اخلاق خداوند زادگان ، انبتهم الله نباتا حسنا ، اجتهاد از آن بيش کردن که در حق عوام .
هر که در خرديش ادب نکنند

در بزرگي فلاح از او برخاست

چوب تر را چنانکه خواهي پيچ

نشود خشک جز به آتش راست

ملک را حسن تدبير فقيه و تقرير جواب او موافق راي آمد ، خلعت و نعمت بخشيد و پايه منصب بلند گردانيد .
* * * *
حکايت
معلم کتابي ديدم در ديار مغرب ترشروي ، تلخ گفتار ، بدخوي ، مردم آزار ، گدا طبع ، ناپرهيزگار که عيش مسلمانان به ديدن او تبه گشتي و خواندن قرآنش دل مردم سيه کردي . جمعي پسران پاکيزه و دختران دوشيزه به دست جفاي او گرفتار ، نه زهره خنده و نه ياراي گفتار ، گه عارض سيمين يکي را طپنچه زدي و گه ساق بلورين ديگري شکنجه کردي . القصه شنيدم که طرفي از خبائث نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحي دادند ، پارساي سليم ، نيکمرد ف حليم که سخن جز بحکم ضرورت نگفتي و موجب آزار کس بر زبانش نرفتي. کودکان را هيبت استاد نخستين از سر برفت و معلم دومين را اخلاق ملکي ديدند و يک يک ديو شدند. به اعتماد حلم او ترک علم دادند . اغلب اوقات به بازيچه فراهم نشستندي و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندي .
استاد معلم چو بود بي آزار

خرسک بازند کودکان در بازار

بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم ، معلم اولين را ديدم که دل خوش کرده بودند و به جاي خويش آورده . انصاف برنجيدم و لاحول گفتم که ابليس را معلم ملائکه ديگر چرا کردند . پيرمردي ظريف جهانديده گفت :
پادشاهي پسر به مکتب داد

لوح سيمينش بر کنار نهاد

بر سر لوح او نبشته به زر

جور استاد به ز مهر پدر 401

* * * *
حکايت
پارسازاده اي را نعمت بي کران از ترکه عمان بدست افتاد . فسق و فجور آغاز کرد و مبذري پيشه گرفت . في الجمله نماند از ساير معاصي منکري که نکرد و مسکري که نخورد . باري بنصيحتش گفتم :
اي فرزند ، دخل آب روان است و عيش آسيا گردان يعني خرج فراوان کردن مسلم کسي را باشد که دخل معين دارد .
چو دخلت نيست ، خرج آهسته تر کن

که مي گويند ملاحان 402 سرودي

اگر باران به کوهستان نبارد

به سالي دجله گردد، خشک رودي

عقل و ادب پيش گير و لهو و لعب بگذار که چون نعمت سپري شود سختي بري و پشيماني خوري . پسر از لذت ناي و نوش ، اين سخن در گوش نياورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت : راحت عاجل به تشويش محنت آجل منغص کردن خلاف راي خردمندان است .
خداوندان کام و نيکبختي 403

چرا سختي خورند از بيم سختي ؟

برو شادي کن اي يار دل افروز

غم فردا نشايد خورد امروز

فکيف مرا که در صدر مروت نشسته باشم و عقد فتوت بسته و ذکر انعام در افواه عوام افتاده .
هر که علم شد به سخا و کرم

بند نشايد که نهد بر درم

نام نکويي چو برون شد بکوي

در نتواني ببندي بروي

ديدم نصيحت مرا نمي پذيرد، و دم گرم در آهن سرد او بي اثر است ، ترک مناصحت او گرفتم و روي از مصاحبت بگردانيدم و قول حکما به کار بستم که گفته اند :بلغ ما عليک ، فان لم يقبلوا ما عليک .
گر چه داني که نشنوند بگوي

هرچه داني ز نيک و پند

زود باشد که خيره سر بيني

به دو پاي اوفتاده اندر بند

دست بر دست مي زند که دريغ

نشنيدم حديث دانشمند

تا پس از مدتي آنچه انديشه من بود از نکبت حالش بصورت بديدم که پاره پاره بهم بر مي دوخت و لقمه لقمه همي اندوخت. دلم از ضعف حالش بهم آمد و مروت نديدم در چنان حالي ريش درويش به ملامت خراشيدن و نمک پاشيدن ، پس با دل خود گفتم :
حريف سفله اندر پاي مستي

نينديشد ز روز تنگدستي

درخت اندر بهاران برفشاند

زمستان لاجرم ، بي برگ ماند

* * * *
حکايت
پادشاهي پسري را به اديبي داد و گفت : اين فرزند توست ، تربيتش همچنان کن که يکي از فرزندان خويش. اديب خدمت کرد و متقبل شد و سالي چند بر او اثر کرد و به جايي نرسيد و پسران اديب در فضل و بلاغت منتهي شد ند . ملک دانشمند را مواخذت کرد و معاتبت فرمود که وعده خلاف کردي و وفا بجا نياوردي . گفت : بر راي خداوند روي زمين پوشيده نماند که تربيت يکسان است و طباع مختلف.
گرچه سيم و زر سنگ آيد همي

در همه سنگي نباشد رز و سيم

بر همه علم همي تابد سهيل

جايي انبان مي کند جايي اديم
* * * *
حکايت
يکي را شنيدم از پيران مربي که مريدي را همي گفت : اي پسر ، چندانکه تعلق خاطر آدميزاد به
روزيست اگر به روزي ده بودي بمقام از ملائکه درگذشتي .
فراموشت نکرد ايزد در آن حال

که بودي نطفه مدفوق و مدهوش

روانت داد و طبع و عقل و ادراک

جمال و نطق و راءي و فکرت و هوش

ده انگشت مرتب کرد بر کف

دو بازويت مرکب ساخت بر دوش

کنون پنداري از ناچيز همت

که خواهد کردنت روزي فراموش ؟

* * * *
حکايت
اعرابيي را ديدم که پسر را همي گفت : يا بني انک مسئوول يوم القيامت ماذا اکتسبت و لايقال بمن انتسبت ، يعني تو را خواهند پرسيد که عملت چيست ، نگويند پدرت کيست.
جامه کعبه را که مي بوسند

او نه از کرم پيله نامي شد

با عزيزي نشست روزي چند

لاجرم همچو او گرامي شد

* * * *
حکايت
در تصانيف حکما آورده اند که کژدم را ولادت معهود نيست چنانکه ديگر حيوانات را ، بل احشاي مادر را بخورند و شکمش را بدرند و راه صحرا گريرند و آن پوستها که در خانه کژدم بينند اثر آن است . باري اين نکته پيش بزرگي همي گفتم . گفت : دل من بر صدق اين سخن گواهي همي دهد و جز چنين نتوان بودن ، در حالت خردي با مادر و پدر چنين معاملت کرده اند لاجرم در بزرگي چنين مقبلند و محبوب .
پسري را پدر وصيت کرد

کاي جوان بخت ، يادگير اين پند

هر که با اهل خود وفا نکند

نشود دوست روي و دولتمند

* * * *
حکايت
فقيره درويشي حامله بود ، مدت حمل بسر آورده و مرين درويش را همه عمر فرزند نيامده بود ، گفت : اگر خداي عزوجل مرا پسري دهد جزين خرقه که پوشيده دارم هر چه ملک من است ايثار درويشان کنم . اتفاقا پسر آورد و سفره درويشان بموجب شرط بنهاد . پس از چند سالي که از سفر شام بازآمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگي حالش خبر پرسيدم ، گفتند ، به زندان شحنه درست . سبب پرسيدم ، کسي گفت : پسرش خمر خورده است و عربده کرده است و خون کسي ريخته و خود از ميان گريخته . پدر را بعلت او سلسله در ناي است و بند گران بر پاي . گفتم : اين بلا را بحاجت از خداي عزوجل خواسته است .
زنان باردار، اي مرد هشيار

اگر وقت ولادت مار زايند

از آن بهتر به نزديک خردمند

که فرزندان ناهموار زايند

* * * *
حکايت
طفل بودم که بزرگي را پرسيدم از بلوغ . گفت : در مسطور آمده است که سه نشان دارد : يکي پانزده سالگي و ديگر احتلام و سيم برآمدن موي پيش ، اما در حقيقت يک نشان دارد و بس : آنکه در بند رضاي حق جل و علابيش از آن باشي که در بند حظ نفس خويش و هرآنکه در او اين صفت موجود نيست به نزد محققان بالغ نشمارندش .
به صورت آدمي شد قطره آب

که چل روزش قرار اندر رحم ماند

وگر چل ساله را عقل و ادب نيست

به تحقيقش نشايد آدمي